امید دوباره زندگی ما پارمیسا

عشق کوچولوی مامان

تولد سه سالگی پارمیسا خوشگلم

به چشمان تو می نگرم، و سرسبزی دشت ها را به فراموشی می سپارم تبسم معصومانه ی تو مرا از نگاه به غنچه ی نو دمیده در صبحگاه ِ بهار، بی نیاز می سازد! ستاره ها دیگر ، در تاریکی شب درخششی ندارند نهال محبت تو، سر سبز ترین سبزینه ایست که در بوستان عمرم کاشته ام با اشک دیدگانم جوانه ات راآبیاری می کنم و با بوسه های گرم مادرانه ، جوانه ی وجودت را قدرت می بخشم تا شاخ و برگت قوی شود و سایه گستر عمرم شوی به پروانه ها می گویم: به غنچه های گل سرخ روی آور نشوند به نسیم خواهم گفت که در او دیگر عطر و مستی دیرینه نیست! تا گلبرگ بدن تو را در نوازش انگشتانم دارم به شبنم لطیف صبحگاهی دست نخواهم زد سحرگاهان نوای مرغان چمن بیدارم نمی ک...
27 شهريور 1396

ادامه پست قبل

سلام عشق مامان دومین ماه تابستان هم داره تمام میشه ودخترم هم هر لحظه به تولد سه سالگیش نزدیک میشه این ماه پارمیسا خوشگلم میره مهد کودک که حسابی بهش خوش میگذره یه چند روز هم رفتیم خانه مامان جان که خاله اومده بود پارمیسا حسابی با ارشیا بازی کردن بعد هم که چند روز ماهسان دختر عمو اومد خونمون و باهم شهر بازی رفتیم و خرید و خیلی بهمون خوش گذشت پارمیسا جانم مهد میره مربی هاش خیلی ازش راضی هستن خودم و بابایی خیلی باهاش نقاشی و اموزش رنگها و شکل را کار کردیم ولی ازش می پرسیدم جابه جا می گفت ولی مربی میگه دقیقا همه را بلده و اصلا جابه جا نمیگه دخملی با من لجبازی میکرده و فهمیده بوده حساسم میگه خیلی زیبا و درست صحبت میگه خلاصه که ...
22 مرداد 1396

روز دختر مبارک عشق مامان پارمیسا

وقتی خدا بهم دختر داد فهمیدم خدا خواسته که غم نخورم فهمیدم خدا خواسته توی دنیا تنها نباشم فهمیدم خدا خواسته که لبخندم پایدار بمونه خدا جونم عاشقتم به خاطر هدبه قشنگت                                                                 دختر خوشگل مامان خداراشکر که مال منی امید زندگیم     ...
3 مرداد 1396

عشق های من پارمیسا و بابایی

‍ دخـتــَــر کـه بــاشی میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ آغــوش گــَرم پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی چه بـاشه چـه نبــاشه قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته عشقهای من دوستتون دارم ️ ️ ️ ️...
17 تير 1396

هزار روز با وجود عشقم گذشت

میگن: عجب حوصله ای داری ها! از بیکاری نشستی روزها رو شمردی!! حالا مطمئنی درست ۱۰۰۰ روزه؟ نکنه یه روز پس و پیش شده باشه... آخه ماه ۳۱ روزه هست سال کبیسه هست... میگم: مو لای درزش نمیره! ردخور نداره!! روز چیه حساب ساعتها و دقیقه ها و لحظه هاشو هم دارم. ۱۰۰۰ روز نفس کشیدم با دونه دونه نفسهاش... ۱۰۰۰ روز از خنده هاش دلم ضعف رفته... ۱۰۰۰ روز منهم بزرگ شدم از روزی که چشم باز کرد٬ خندید٬ آغون آغون گفت٬ غلتید٬ غذا خورد٬ خزید و رو زانو چهار دست و پا رفت٬ بلند شد و گام برداشت٬ دوید و پرید٬ ماما گفت٬ بابا گفت٬ دد دودو گفت٬ مامان گفت٬ بابا گفت٬ شعر خوند٬ تا امشب که در آغوشم کشید و گفت مامان من خیلی دوست دارم عاشقتم... ۱۰۰۰ شب با بوی موهای نمناک از ...
8 تير 1396

زود بزرگ شد امیدم

میگفتن چشم به هم بزنی می گذره میگفتم این شب بیداریا با چشم به هم زدن نمی گذره میگفتن هیچی از این شب بیداریا یادت نمی یاد میگفتم من به شش ماه نکشیده می میرم میگفتن 60 سال می گذره و تو همچنان مادر خواهی بود میگفتم پس کی بزرگ می شه؟ باز همون جمله کلیشه ای و همیشگی : چشم به هم ميگذره حالا میگم: راست گفتن چشم بهم زدنی و گذشت دو سال و هشت ماهگذشت... دیگه حالا از پلک زدن می ترسم قبل از هر پلک زدن خوب نگاهت می کنم شاید بر هر پلک زدنی همه چیز زود بگذره و من بمانم دلتنگ!!!!!! ...
20 خرداد 1396