پارمیسا پارمیسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

امید دوباره زندگی ما پارمیسا

ادامه پست قبل

سلام عشق مامان دومین ماه تابستان هم داره تمام میشه ودخترم هم هر لحظه به تولد سه سالگیش نزدیک میشه این ماه پارمیسا خوشگلم میره مهد کودک که حسابی بهش خوش میگذره یه چند روز هم رفتیم خانه مامان جان که خاله اومده بود پارمیسا حسابی با ارشیا بازی کردن بعد هم که چند روز ماهسان دختر عمو اومد خونمون و باهم شهر بازی رفتیم و خرید و خیلی بهمون خوش گذشت پارمیسا جانم مهد میره مربی هاش خیلی ازش راضی هستن خودم و بابایی خیلی باهاش نقاشی و اموزش رنگها و شکل را کار کردیم ولی ازش می پرسیدم جابه جا می گفت ولی مربی میگه دقیقا همه را بلده و اصلا جابه جا نمیگه دخملی با من لجبازی میکرده و فهمیده بوده حساسم میگه خیلی زیبا و درست صحبت میگه خلاصه که ...
22 مرداد 1396

روز دختر مبارک عشق مامان پارمیسا

وقتی خدا بهم دختر داد فهمیدم خدا خواسته که غم نخورم فهمیدم خدا خواسته توی دنیا تنها نباشم فهمیدم خدا خواسته که لبخندم پایدار بمونه خدا جونم عاشقتم به خاطر هدبه قشنگت                                                                 دختر خوشگل مامان خداراشکر که مال منی امید زندگیم     ...
3 مرداد 1396

عشق های من پارمیسا و بابایی

‍ دخـتــَــر کـه بــاشی میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ آغــوش گــَرم پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی چه بـاشه چـه نبــاشه قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته عشقهای من دوستتون دارم ️ ️ ️ ️...
17 تير 1396

هزار روز با وجود عشقم گذشت

میگن: عجب حوصله ای داری ها! از بیکاری نشستی روزها رو شمردی!! حالا مطمئنی درست ۱۰۰۰ روزه؟ نکنه یه روز پس و پیش شده باشه... آخه ماه ۳۱ روزه هست سال کبیسه هست... میگم: مو لای درزش نمیره! ردخور نداره!! روز چیه حساب ساعتها و دقیقه ها و لحظه هاشو هم دارم. ۱۰۰۰ روز نفس کشیدم با دونه دونه نفسهاش... ۱۰۰۰ روز از خنده هاش دلم ضعف رفته... ۱۰۰۰ روز منهم بزرگ شدم از روزی که چشم باز کرد٬ خندید٬ آغون آغون گفت٬ غلتید٬ غذا خورد٬ خزید و رو زانو چهار دست و پا رفت٬ بلند شد و گام برداشت٬ دوید و پرید٬ ماما گفت٬ بابا گفت٬ دد دودو گفت٬ مامان گفت٬ بابا گفت٬ شعر خوند٬ تا امشب که در آغوشم کشید و گفت مامان من خیلی دوست دارم عاشقتم... ۱۰۰۰ شب با بوی موهای نمناک از ...
8 تير 1396