😍💋
چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخند مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخند غصه ها فانی وباقی همه زنجیر به هم گر دلت از ستم غصه برنجد تو بخند امید زندگیمی عشقم...
نویسنده :
مامان وبابای پارمیسا
23:21
خاطرات عشق من در بهار سال ۹۷
امید زندگی من ارزوی من در سالهای زندگی برای تو الهی ،،،،،،،،، قامتش را خم نگردان_ دوچشمش را ،، پر از شبنم نگردان_ نصیبش ،، خنده ای بر لب بگردان_ دلش را ،،،،، جای درد و غم نگردان_ خدایا ،،،،،، فال او را خوش بگردان_ از عمر ،،،،،،،،، نازنینش ڪم نگردان_ الهی ،،،،،،،،، اَحسَنُ الحالش بگردان_ پناهش باش و ،، بی محرم نگردان_ تو او را ،،،،،،، از بلا دورش بگردان_ مریض و ،،،،، در پی مرهم نگردان_ ز قلبش ،،،،،، غصه را بیرون بگردان_ اسیرش در ،،،،،،،تب و ماتم نگردان_ خدایا ،،،،، خالقا ،،،،، شادش بگردان_ گرفتارش ،،،،،،، در این عالم نگردان_ بهار سال ۹۷ بسیار زیبا و با شکوه مثل ۳ بهار قبلی ب ای دخترم شروع ش...
نویسنده :
مامان وبابای پارمیسا
15:30
امادگی برای نوروز ۹۷
بهار نود و هفت سلام می دانم سرت شلوغ است و داری چمدانت را برای آمدن،آماده می کنی... خواستم بگویم میان باران و بوی عشق و شکوفه های رنگارنگ برای همه ی آدم ها یک دشت آرزوی برآورده شده بگذار توی چمدانت که امسال تا جایی که جا داشتیم دلمان شکست، اشکمان تپید، نگاهمان غرق انتظار شد. که امسالمان سال بغض بود، سال آه بود سال خداحافظی های سیاه بود... حالا که داری از راه می رسی توی آغوشت برایمان عشق بیاور توی چشمهایت برایمان اشک شوق بیاور. بهار نود و هفت عزیزم لطفا آنقدر خوب باش تا تمام روزهای سال به یمن آمدنت غصه ها را به در کنند، لطفا زودتر بیا که دلمان به آمدنت خوش است ...
نویسنده :
مامان وبابای پارمیسا
16:58
خاطرات زمستانی دخترم
هروقت از دست کارهای کودکت عصبانی و خسته شدی این متن را با خودت مرور کن: این شادمانی که اکنون در دست توست، مدت زیادی نخواهد ماند. این دستان کوچکی که در دست تو آشیانه دارد، همیشه با تو نخواهد بود. همینگونه این پاهای کوچکی که درکنارت می دود و یا صدای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سؤال را از تو می کند، تا ابد نیستند. این صورت قابل اعتماد که به طرف تو توجه می کند، یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه می شوندو لبان نرمی که بر روی گونه های تو فشار می آورند، دائمی نیستند. قلب خودت را برایش ارزانی بدار. روزهایش را از شادی پر کن. در خوشی و شادمانی معصومانه اش شریک باش، که کودکی جز دو روزی بیش نیست و با چشم برهم زدنی برای ...
نویسنده :
مامان وبابای پارمیسا
12:09
جیگر مامانی 3سال و 2ماهه
اختلاف ها و مشکلات دقیقا از اونجایی شروع میشه که توقع داریم همه مثه ما فکر کنن ...! دوست داریم آدما اونطوری باشن که ما میخواییم ! همیشه مطابق میل ما رفتار کنن همیشه تاییدمون کنن؛همیشه بگن آره حق با شماست ! کسی که نظرش مثه ما نباشه رو "احمق" خطاب میکنیم ...! برای تفکر و عقیده ی هم ذره ای احترام قائل نیستیم . فقط ادعا داریم . فقط شعار میدیم ؛ باد میندازیم تو غبغبمونو با یه چهره ی روشنفکرانه میگیم که آره به سلیقه ها باید احترام گذاشت . منتهی به سلیقه ای احترام میذاریم که مثه ما باشه ! عجب موجودات خودخواه و نچسبی شدیم. &...
نویسنده :
مامان وبابای پارمیسا
23:27
عشق و امیدم مهر 1396 🌹❤️
در دل من نهادهای آنچ دلم گشادهای از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو عشقم امیدم فدای اون قدت بسم.خوشگل من پارمییا جان توی چکاب سه سالگی وزنش 15قدش 100...
نویسنده :
مامان وبابای پارمیسا
23:05
تولد سه سالگی پارمیسا خوشگلم
به چشمان تو می نگرم، و سرسبزی دشت ها را به فراموشی می سپارم تبسم معصومانه ی تو مرا از نگاه به غنچه ی نو دمیده در صبحگاه ِ بهار، بی نیاز می سازد! ستاره ها دیگر ، در تاریکی شب درخششی ندارند نهال محبت تو، سر سبز ترین سبزینه ایست که در بوستان عمرم کاشته ام با اشک دیدگانم جوانه ات راآبیاری می کنم و با بوسه های گرم مادرانه ، جوانه ی وجودت را قدرت می بخشم تا شاخ و برگت قوی شود و سایه گستر عمرم شوی به پروانه ها می گویم: به غنچه های گل سرخ روی آور نشوند به نسیم خواهم گفت که در او دیگر عطر و مستی دیرینه نیست! تا گلبرگ بدن تو را در نوازش انگشتانم دارم به شبنم لطیف صبحگاهی دست نخواهم زد سحرگاهان نوای مرغان چمن بیدارم نمی ک...
نویسنده :
مامان وبابای پارمیسا
20:32
ادامه پست قبل
سلام عشق مامان دومین ماه تابستان هم داره تمام میشه ودخترم هم هر لحظه به تولد سه سالگیش نزدیک میشه این ماه پارمیسا خوشگلم میره مهد کودک که حسابی بهش خوش میگذره یه چند روز هم رفتیم خانه مامان جان که خاله اومده بود پارمیسا حسابی با ارشیا بازی کردن بعد هم که چند روز ماهسان دختر عمو اومد خونمون و باهم شهر بازی رفتیم و خرید و خیلی بهمون خوش گذشت پارمیسا جانم مهد میره مربی هاش خیلی ازش راضی هستن خودم و بابایی خیلی باهاش نقاشی و اموزش رنگها و شکل را کار کردیم ولی ازش می پرسیدم جابه جا می گفت ولی مربی میگه دقیقا همه را بلده و اصلا جابه جا نمیگه دخملی با من لجبازی میکرده و فهمیده بوده حساسم میگه خیلی زیبا و درست صحبت میگه خلاصه که ...
نویسنده :
مامان وبابای پارمیسا
13:31








